قصه درمانی

  • در گذشته زندگی کردن خطاست :
    دو تن از پیروان مومن بایزید باسطامی تصمیم گرفتند که از شاهرود با پیاده به بسطام رفته وضمن زیارت و ملاقات بایزید در معظه عمومی شب جمعه او شرکت کنند.آنها قرار گذاشتند برای تقویت وذهن وتعالی روحی خود در تمتم طول راه اصلا حرف نزننداعمال غیر لازن انجام ندهند و به مسائل دنیوی فکگر نکنند.در مسیر راه خود به رودخانه ای رسیدند که باید از آن رد میشدند.اما شب گذشته باران زیادی در منطقه باریده بود و پل روی رودخانه را برده بود.آنها چاره ای نداشتند جز آنکه کفش ها و شلوار خود را درآورده و از میان آب کم عمق بگذرند.همینکه آماده عبور از رودخانه شدند متوجه شدند دختر خانم جوانی با موهای بافته شده وبا لباس ساتن زیبلیی به سمت آنها میآید.یکی از مردان برای اجتناب از رویارویی با او سریع به آب زد و عرض رودخانه را پیمود.دختر خانم رو به دومی کرد و گفت : سلام آقا خاله ام آن طرف رودخانه زندگی میکند و امروز عروسی دختر خاله ام است.مادرم نمیدانست که پل را آب برده و من را زودتر راهی عروسی کرده تا با دیگر دختران شادی و بازی کنم. اگر بخواهم از آب رد شوم لباسهای قشنگم خیس میشود.ممکن است به من کمک کنید تا به آن طرف آب بروم. مرد بدون آنکه حرفی بزند در جلوی دختر خانم وپشت به او نشست و با اشاره دست به گفت که بر پشت او سوار شود . آنگاه او را به آنسوی رودخانه برده ودر منطقه خشک پیاده نمود و به راه خود ادامه داد.دوست او بدون آنکه حرفی بزند نگاه غضب آلودی به او کرد. اما او به راه ادامه داد.نزدیکی های غروب به بسطام رسیدند. به خانقاه بایزید رفته و او را ملاقات کردند. هنگام خواب دومی با شور و شوق تجربه و احساس خود را از ملاقات با شیخ و مراد خود را با دوستش در میان گذاشت . ولی او در حالی که نشان میداد ناراحت و ناراضی است از سر بی رغبتی با او رفتار کرد.در تمام دو روزی که آنجا بودند مرد اولی با او سرسنگین بود. صیح جمعه طبق قرار قبلی خانقاه را قصد منزل ترک کردند.نصف روز راه پیمودند تا به رودخانه رسیدند. در تمام طول راه مرد اولی از صحبت و گفتگو با مرد دومی اجتناب میکرد.وقتی به رودخانه رسیدند مرد اولی رو کرد به دومی و گفت :من هنوز توی این فکرم که چطور به خودت اجازه دادی یک دختر خانم زیبا و خوش لباس و جوان را با آن پوست لطیف و عطرهای اغوا کننده که به خود زده بود روی شانه خود سوار کنی ؟ دومی که تازه متجوجه واکنشهای عجیب و سنگین او شده بود به آرامی گفت : دوست عزی من فقط برای کمک به آن دختر او را برای 5 دقیقه بر پشت خود حمل کردم و در آن طرف رودخانه او را رها کردم . ولی تو چرا دوروز و نیم تمام با جزئیات آشکار و ناآشکارش در ذهنت حمل میکنی ؟……………………..

    برگرفته از کتاب قصه درمانی دکتر علی صاحبی
    الهام ولی نژاد – کارشناس ارشد روانشناسی

    امتیاز شما به این صفحه

    میانگین امتیازات ۵ از ۵
    از مجموع ۱ رای
    به اشتراک گذاری این صفحه در :
    لزوم مشاوره پیش از ازدواج 2
    خشم چیست؟

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    بستن
    منو
    بستن

    سبد خرید

    بستن

    بستن

    دسته بندی ها

    Call Now Button